سفارش تبلیغ
صبا
 
قالب وبلاگ

سلام:
همیشه یه اتفاق بد نشانه بد شانسی نیست.
همیشه خدا نعمتی رو که به انسان عطا میکنه اون نعمت رو امتحان قرار میده برای ما.

یا امام غریب 

اما ما فراموشمون میشه نعمتی که داریم رو خدا بهمون عطا کرده و تو سختی ها اولین ایراد رو به خود صاحب اصلی نعمت میگیریم.
هر چی نعمت بیشتر امتحان سخت تر و هر چه سختی بیشتر قرب الهی بیشتر.
هر چه قرب الهی نزدیکتر آرامش انسان بیشتر.
 خداوندا راضیم به رضای تو .
امیدوارم تو این امتحان سر بلند بیرون بیام و اگه نعمتت رو ازم گرفتی بازم شکر نعمتت رو به بیارم.
اما ای خدای مهربان:خودت گفتی اگر چیزی از تو بخواهیم فقط از تو بخواهیم.
اگه ممکنه ای نعمتی رو که به من ارزانی داشتی کمی بیشتر پیشم بماند و با وجودش گرمی بخش زندگی ام باشد و باقیات الصالحاتی برای آینده ام.
خداوندا همه بیماران را شفا بده.آمین. 


[ سه شنبه 90/10/27 ] [ 7:59 عصر ] [ شیدا ] [ نظر ]

سلام:
دوتا امتحان پشت سر هم دادم و تموم شد و از الان عذا گرفتم برای روز یک شنبه که بعد اربعین امتحان دارم!
اگه فقط امتحان دادن بود که مشکلی نداشتم از ظهر که اومدم تنها کاری که برای خودم انجام دادم غذا خوردن بوده!
یه نگاهی انداختم به سبد رخت چرکا دیدم اگه امروز نشورمشون از فردا باید پرده و حوله و .... به جای لباس بپوشیم.
از ظهر هم لباس شستم و هم با ریحانه خانوم بازی کردم!به خونواده همسرم که همسایه مون هستند چند بار سر زدم.
الان هنوز دارم لباس میشورم.
به نظرتون میرسم درس بخونم؟! هنوز شام و .... خواب گل دختر و ..... پرده جلوی در ورودی مونده.
چه جوری دارم پست میذارم؟!ذهن شما رو هم به خودش مشغول کرد نه؟!
تو لحظات خوش نرم کننده زدن به لباسها!!!!
کاش منم دستهای پرتوان داشتمو یه برادر زاده که همیشه کمکم میکرد!

کاش منم کاراگاه کجت بودم
 تو این شبا برای منم دعا کنید.


[ چهارشنبه 90/10/21 ] [ 7:31 عصر ] [ شیدا ] [ نظر ]

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز نخوندی؟»
- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.
- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

رزنده

مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....» بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»
- بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط برقرار کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش کیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان بایسته تا این‌که برود کمین.

یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...» فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، داره اشکاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاک می‌کنه. دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم کمین.» حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های کمین تکمیله...»
- کیارش هستم حاج ‌آقا!
- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.
- خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»
- لطف می‌کنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا جواد؟!»
- آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی‌هاست؟!»
- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!
- هیچی همین‌طوری...
تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»
- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!
- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.
- حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد کمین، می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»
- می‌خوام سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟
- والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه، نه چیز دیگه.
- باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.
- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟
- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
- من بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟
- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.
- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟
- باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.
- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟
- ببینم چی میشه.

حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»
- شرمنده می‌کنی حاجی!
رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.» رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»
- عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد که بیست‌وچهار ساعت با کیارش، تنها توی یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اکبر راضی شده که کیارش را توی تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این پسر که نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

وقتی دو نفری توی سنگر کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می‌کشید، هق‌هقی می‌کرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می‌خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا می‌زدم.

چشم‌های زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند...

 


[ دوشنبه 90/10/19 ] [ 11:10 صبح ] [ شیدا ] [ نظر ]

تو انباری دنبال کارتون میگشتم تا برای ریحانه باهاش تنگ ماهی درست کنم و بتونه باهاش سر گرم شه.
همین طور که میگشتم چشمم افتاد به سر رسیدی که خیلی خاک گرفته بود و کهنه بود ریحانه گفت برام دفتر بیار نقاشی بکشم!
منم اون رو برداشتم تا ریحانه توش نقاشی بکشه و بعد هم بندازمش دور.
اومدم تو خونه تا برای ریحانه نقاشی بکشم دیدم سررسید خاطراتی است از سال هشتاد و یک.
خیلی غم انگیز بود خاطراتی که توی اون ثبت شده بود و نویسنده اش بسیار افکار ناتمیزی داشت نسبت به افراد جامعه.
به حال اون غصه خوردم که تا چه حد یه انسان میتونه به خودش اجازه بده در حق بقیه توهین کنه و هر چی دلش میخواد توش ثبت کنه.
به حال خودم هم غصه دار شدم که ادمایی که روشون حساب باز کرده بودم تو نیک نامی و مردم دوستی میتونن تا این حد کثیف باشن.
دیگه ادامه ندادم خوندنم رو و رفتم سراغ ناهار که باید میذاشتم.
فکر کنم غذای خوبی نشه.
چون باید با تمام عشق وانرژی دستانم غذا رو تبخ میکردم اما با تاسف تبخ کردم شاید طعمش خوب بشه اما با ناراحتی زیاد!فکر نکنم.
اینجاست که حضرت علی در مورد قیامت از منظر قرآن میفرماید(عبس.34.35.36).و در مناجات حضرت امیر(مناجات مسجد کوفه) که منظور  همین جاست!
یوم یفر المرء من اخیه(34)و امه و ابیه(35)و صاحبته و بنیه(36).
ان روز که که هر کس از برادرش میگریزد.(بلکه)او از مادر و پدرش.و از زن و فرزندش هم میگریزد.
هم میشه گفت هر کس گرفتار اعمال خودش است و نیاز به شفاعت داره.و هم اینکه از هم فرار میکنند نسبت به افکار و رفتارهایی که پشت سر هم از هم دارند.
 ای کاش خاطراتمون فقط خوبی ها رو ثبت میکرد.
و باز هم ای کاش همه اون جوری بودیم که باید میبودیم.
پ ن الف:یادمون باشه وقتی خاطراتی رو ثبت میکنیم که یه روز ازش پشیمون میشیم حتما بعد از گذشت یه مدتی از اون اون رو به جای بایگانی نابودش کنیم تا شرمنده دیگران نشیم و آبرومون جلوی بقیه نره.
پ ن ب:از این به بعد باید تو انباری خونمون هم با احتیاط دنبال چیزی بگردم.


دفتر خاطراتی که...... 


[ پنج شنبه 90/10/8 ] [ 11:38 صبح ] [ شیدا ] [ نظر ]

سلام:
عدد چهل در مذهب و دین مقدس ما از تقدس خاصی برخوردار است.نه تنها در آیین و مذهب ما بلکه در ادیان قبل از ما نیز داری تقدس بوده به طوری که وقتی حضرت موسی به کوه طور رفته برای آوردن الوااح مقدس ماموریت سی روزه او تبدیل به چهل روز میشود و بقیه ماجرا که در سوره مبارکه بقره مفصل امده است.
زمانی کسی دچار گرفتاری میشود و یا راههایی را میخواد برای رسیدن به خدا طی کند میگویند چله برداشته و یا به چله نشینی رفته است.
و یا هم شب اول فصل زمستان را که به آن شب چله (همان یلدا) خودمان است میگویند.
وقتی خداوند به کسی فرزندی عطا میکند میگویند زنی که تازه زایمان کرده تا چهل روز باید تحت مراقبت باشد و مسافرت سنگین و کارهای خطرناک نکند.
و یا هم وقتی خداوند عزیزی را از ما میگیرد سوم هفتم و چهلم برایش میگیریم و به یاد او همه بازمانده گان و دوستان آشنایان گرد هم جمع میشوند و برایش فاتحه ای قرائت میکنند.
 امروز دوم ماه صفر است و هجده روز به اربعین حسینی بیشتر نمانده است.
(چله نشین دوازده ماه سال.تنها یادگار آسمان بی قرار.چه میشود که بیایی!)
اگر آسمان قلبتان به یاد ارباب بی کفن بارانی شد کویر خسته جان مرا نیز فراموش نکنید.


بیا مهدی


[ سه شنبه 90/10/6 ] [ 9:26 عصر ] [ شیدا ] [ نظر ]

 

را امام سجاد (علیه السلام) به مبارزات سیاسى نپرداخت ؟


یا غریب مدینه 
 

غلامحسین اعرابى

امام سجادعلیه السلام با شش خلیفه معاصر بود که هیچ یک بااهل‏بیت (علیهم السلام) مهر نورزیدند . این خلفا عبارتند از :

 

1- یزید بن معاویه

 

2- عبدالله بن زبیر

 

3- معاویه‏بن یزید

 

4- مروان بن حکم

 

5- عبدالملک بن مروان

 

6- ولیدبن عبدالملک

 امام سجادعلیه السلام پس از شهادت پدر ، درایام اسارت و در شرایط ‏اختناق ، امامت را به عهده گرفت این شرایط سخت تا پایان ‏امامت وى ادامه یافت . مسعودى نوشته است : «قام ابومحمد على ‏بن الحسین علیه السلام بالامر مستخفیا على تقیه شدیده فى زمان صعب . »حضرت سجادعلیه السلام امامت را به صورت مخفى و با تقیه شدید و درزمانى دشوار عهده دار گردید .

در چنین مقطع زمانى ، آیا امام علیه السلام مى ‏توانست دست ‏به ‏مبارزات سیاسى و فعالیتهاى گسترده فرهنگى و اجتماعى بزند ؟ به نظر مى ‏رسد پاسخ منفى است ; به دو دلیل :

1- جو اختناق و کنترل شدیدى که حکومتها پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) به وجود آورده بودند ; این اختناق سبب شد مبارزات سیاسى ‏یا مسلحانه نتیجه ‏اى جز هدر رفتن نیروها نداشته باشد . چنان که‏ مبارزات زمان آن حضرت تماما به شکست انجامید . براى درک این ‏وضعیت اسفبار ، توجه به دو روایت زیر سودمند است :

الف) «سهل بن شعیب‏» ، یکى از بزرگان مصر ، مى ‏گوید :روزى به حضور على بن الحسین علیه السلام رسیدم و گفتم : حال شماچگونه است ؟

فرمود : فکر نمى ‏کردم شخصیت‏ بزرگى از مصر مثل شما نداند که‏ حال ما چگونه است ؟ اینک اگر وضع ما را نمى ‏دانى ، برایت توضیح ‏مى ‏دهم : وضع ما ، در میان قوم خود ، مانند وضع بنى ‏اسرائیل در میان ‏فرعونیان است که پسرانشان را مى ‏کشتند و دخترانشان را زنده نگه‏ مى ‏داشتند . امروز وضع ما چنان دشوار است که مردم با ناسزاگویى ‏به بزرگ و سالار ما بر فراز منبرها ، به دشمنان ما تقرب مى ‏جویند.»

ب) زراره بن اوفى مى‏گوید : دخلت على على ابن الحسین علیه السلام فقال : یازراره الناس فى‏زماننا على ست طبقات : اسد و ذئب و ثعلب و کلب و خنزیر و شاه‏فاما الاسد فملوک الدنیا یحب کل واحد منهم ان یغلب و لا یغلب واما الذئب فتجارکم یذمو (ن) اذا اشتروا و یمدحو (ن) اذاباعوا و اما الثعلب فهولاءالذین یاکلون بادیانهم و لایکون فى ‏قلوبهم ما یصفون بالسنتهم و اما الکلب یهر على الناس بلسانه ویکرمه الناس من شر لسانه و اما الخنزیر فهولاءالمخنثون واءشباههم لایدعون الى فاحشه الا اءجابوا و اما الشاه بین اءسد وذئب و ثعلب و کلب و خنزیر .»

حضرت در این روایت ، حاکمان را به شیران درنده و مسلمانان رابه گوسفندان اسیر در چنگ درندگان ، تشبیه کرده است .

2- شرایط نا سالم فرهنگى آن روزگار; براثر فعالیتهاى ناسالم ‏حکومتهاى وقت و انگیزه‏ هاى مختلفى که در آن زمان وجود داشت‏ مردم به طرف بى ‏بندوبارى سوق داده شدند و با چنین مردمى هرگزنمى ‏شد کارهاى بنیادى انجام داد مگر این که تحولى معنوى در آنان‏ به وجود آید . در این موقعیت ، تمام تلاش حضرت سجادعلیه السلام این ‏بود که شعله معنویت را روشن نگه دارد و این جز از راه دعاها ونیایشها و تذکارهاى مقطعى حضرت به خوبى از عهده آن برآمد ، ممکن نبود .

در مورد رواج فرهنگ غلط بى ‏بندوبارى و فحشا در آن عصر ، یکى‏از محققان مى‏ نویسد : «در مدینه مجالس غنا و رقص برپا مى ‏شد و چه بسا زنان ومردان با یکدیگر بودند و هیچ پرده ‏اى نیز در میان نبود .

(الشعر والغنافى المدینه و مکه ، ص 250) . . . عایشه دختر طلحه مجالس مختلط از مردان و زنان برپامى‏کرد و در آن مجالس با فخر و مباهات آواز مى ‏خواند . (الاغانى ، ج 10 ، ص 57)

. . . مدینه پر از زنان آوازه ‏خوان شده بود و آنها نقش فعالى ‏در آموزش غنا به دختران و پسران و گسترش آوازه ‏خوانى و اشاعه‏ بى ‏بندوبارى و فساد داشتند . . . .»

در تاریخ الادب العربى ، ج 2 ، ص 347 چنین آمده است : «گویى این دو شهر بزرگ حجاز (مکه و مدینه) را براى ‏خنیاگران ساخته بودند ، تا آنجا که نه تنها مردمان عادى ، بلکه ‏فقیهان و زاهدان نیز به مجالس آنان مى ‏شتافتند .»

در این موقعیت ، امام سجادعلیه السلام براى تبیین معارف اسلام وبرپاداشتن شجره اسلام و زنده نگه داشتن مشعل معنویت ، از سلاح ‏دعا استفاده کرد و بذر معنویت پاشید تا در موقعیت مناسب ثمردهد .

 یکى از نویسندگان معاصر در باره صحیفه سجادیه که در بردارنده ‏دعاهاى امام علیه السلام است . مى ‏نویسد : «. . . صحیفه سجادیه اساس اندیشه انقلابى را تشکیل داده وامت اسلامى نیز نیاز به تکیه گاهى کامل و انقلابى داشته است .

نیاز امت در آن هنگام ، سخن و یا اشعار کینه برانگیز و عواطف ‏لحظه ‏اى و زودگذر نبود ، بلکه به یک نظریه کامل و انقلابى نیازداشته است . امام زین العابدین علیه السلام این نظریه را تنها درصحیفه سجادیه که چکیده اصول تربیتى امام علیه السلام است . تبیین ‏نکرده ، بلکه خود امام زبور ناطق بوده است .»

این نویسنده در مورد تاثیر صحیفه سجادیه در هدایت انقلابیان ‏و حرکتهاى اسلامى مى ‏نویسد : «من گمان نمى‏ کنم که پس از قرآن کتابى همچون صحیفه سجادیه ‏باشد که این گونه قلب محرومان را تسلى بخشد و خون انقلاب را دررگهاى مستضعفان به جوش آورد و دلهاى مجاهدان را به درخشش خودروشن کند و هدایتگر انقلابیون در راه مبارزه باشد . . .»

عنوان صحیفه ، دعا و نیایش است ; اما از موضوعات مبارزاتى وسیاسى تهى نیست . موارد زیر بر درستى این سخن گواهى مى ‏دهد :

 

1ک دعاى چهل و هشتم صحیفه :

حضرت در این دعا به صراحت از مسایل زیر که جنبه سیاسى دارد یاد مى‏ کند :

 

الف) مقام خلافت مخصوص خلفا و اصفیاى الهى است .

 

ب) مقام خلافت مورد یورش و غصب قرار گرفته است .

 

ج) احکام خدا تبدیل گشته و کتاب خدا مورد غفلت قرار گرفته‏است .

 

د) واجبات الهى تحریف شده است .

 

ه) سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) متروک گشته است .

 

متن دعا چنین است : «. . . اللهم ان هذا المقام لخلفائک و اصفیائک و مواضع‏امنائک فى الدرجه‏الرفیعه التى خصصتهم بها قد ابتزوها و انت‏المقدر لذلک لایغالب امرک و لا یجاوز المحتوم من تدبیرک کیف شئت‏و انى شئت و لما انت اعلم به غیر متهم على خلقک و لا لارادتک حتى‏عاد صفوتک و خلفاوک مغلوبین مقهورین مبتزین یرون حکمک مبدلا وکتابک منبوذا و فرائضک محرفه عن جهات اشراعک و سنن نبیک متروکه‏ اللهم العن اعداءهم من الاولین و الاخرین و من رضى بفعالهم واشیاعهم و اتباعهم اللهم صل على محمد و آل محمد انک حمید مجیدک صلواتک و برکاتک و تحیاتک على اصفیائک ابراهیم و آل ابراهیم وعجل الفرج و الروح و النصره و التمکین و التاییدلهم . . .»

 

2ک دعاى چهل و هفتم :

درزمانى که اهل‏بیت (علیهم السلام) در فشار به سر مى‏بردند وامیرمومنان علیه السلام بر فراز منبرها لعن مى ‏شد ، حضرت در دعاى چهل‏ و هفتم (دعاى روز عرفه) به مسایل مهم زیر اشاره مى ‏کند :

 الف) مقام امارت و رهبرى از آن اهل‏بیت (علیهم السلام) است

 

ب) ائمه (علیهم السلام) از هر پلیدى پیراسته و شایسته ‏وساطت‏ بین خالق و خلق‏اند .

 

ج) دین به وسیله امام منصوب از سوى خداوند تقویت مى ‏شود .

 

د) خدا اطاعت از ائمه را واجب ساخته است .

 

فرازى از دعاى عرفه آن حضرت چنین است : «رب صل على اءطائب اهل بیته الذین اخترتهم لامرک و جعلته م‏خزنه علمک و حفظه دینک و خلفائک فى ‏ارضک و حججک على عبادک وطهرتهم من الرجس و الدنس تطهیرا بارادتک و جعلتهم الوسیله الیک‏و المسلک الى خبتک . . .»

 

«. . . اللهم انک ایدت دینک فى کل اوان بامام اقمته علمال عبادک و منارا فى بلادک بعد ان وصلت‏حبله بحبلک و جعلته‏الذریعه الى رضوانک و افترضت طاعته و حذرت معصیته و امرت‏بامتثال اوامره . . . و اته من لدنک سلطانا نصیرا وافتح له‏فتحا یسیرا . . . .»

 

3ک دعاى چهاردهم :

این دعا سراسر شکوه از ستمگران است که در نظر آن حضرت مصداقى‏ جز حکام وقت ندارد .

 

4ک دعاى بیستم : (دعاى مکارم الاخلاق)

حضرت در این دعا از خداوند مى ‏خواهد او را از سلطه ستمگران ‏نجات بخشد و پیروزش سازد : «اللهم صل على محمد و آل محمد و اجعلنى یدا على من ظلمنى ولسانا على من خاصمنى و ظفرا بمن عاندنى وهب لى مکرا على من‏کایدنى و قدره على من اضطهدنى . . .»

 

5ک دعاى چهل و نهم :

حضرت در این دعا از فراوانى دشمنانش و از برنامه ‏هاى حساب شده ‏آنان جهت آزار و حتى قتل امام به خدا شکوه مى ‏کند : «فکم من عدو انتضى على سیف عداوته و شحذلى ظبه مدیته وارهف لى شباحده و داف‏لى قواتل سمومه و سدد نحوى صوائب سهامه ولم تنم عنى عین حراسته و اضمر ان یسومنى المکروه و یجر عنى ‏زعاق مرارته فنظرت یا الهى . . . .»

 

بارخدایا ! چه بسا دشمنى که شمشیر عداوت آخت و بر من تاخت وبراى کشتن من خنجر خویش تیز کرد و با دم برنده آن آهنگ جان من ‏نمود و زهر کشنده به آب من بیامیخت و خدنگ جان شکار خویش درکمان نهاد و مرا نشانه گرفت و چون پاسبانان همواره بیدار ،دیده از من برنمى ‏گرفت و در دل داشت که مرا گزندى سخت رساند وشرنگ کینه خویش به کامم ریزد ; آنگاه اى خداوند من ! دیدى که ... .»

پی نوشت:

ماهنامه کوثر شماره 34

 

 


[ پنج شنبه 90/10/1 ] [ 8:19 عصر ] [ شیدا ] [ نظر ]

سلام:
این هفته هفته سختی گذشت برای خانواده همسرم ومن .خاله همسرم که مدیر یه مدرسه استثنایی بود بر اثر خودخواهی راننده پژوی پارسی در راه برگشت از دانشگاه تو جاده اراک خمین تصادف میکنه و کشته میشه.اما حدیث داریم هر کس در راه کسب علم کشته بشه شهیده.
این پست تقدیم به خونواده همسرم و خاله مریم همسرم که تنها حامی اش را از دست داد.
امیدوارم خداوند صبری به همه آنان عطا فرماید.
امیدوارم زهرا دختر دوازده ساله اش هم بتواند جای خالی مادر را برای برادرانش پر کند.

 انا لله و انا الیه راجعون

شادی روح همه رفته گان به خصوص رفته گانی که وارثی ندارند تا براشان خیراتی بفرستد ویا بد وارث هستند و شادی روح عزیزانمان که در قید حیات نیستند فاتحه ای قرائت کنید.

به یاد مریم عزیزم که در سن هجده ساله گی پر پر شد.(شادی روحشان صلوات.) 


[ سه شنبه 90/9/29 ] [ 3:57 عصر ] [ شیدا ] [ نظر ]

 

سلام:این پست ایمیلی بود که برام اومده بود .

سنگینترین غضب خدا... برای کسی که "به موقع" فداکاری نمی کند
  ...
 

خلاصه سخنرانی استاد پناهیان

شب دوازدهم محرم، بیت رهبری


استاد پناهیان 

مقدمه: فرصت... 

امیرالمومنین وقتی میگویند"فرصتها سریع از دست میروند و بسیار دیر بازمیگردند" دارند از یک واقعیت در عالم صحبت میکنند نه اینکه صرفا یک حرفی برای انگیزه دادن به مردم زده باشند!

"تسویف"، یعنی به تاخیر انداختن کار خوب، از تکنیکهای مهم شیطان است که ما باید برخلاف آن عمل کنیم؛ یعنی چه؟ یعنی ذهنمان دائم مترصد باشد که هیچ فرصتی را برای کار خوب از دست ندهد. برای کارهای خیرمان نقشه داشته باشیم.

کار خیری که فرصتش کم پیش میآید: قربانی!

تعریف و سابقه ی تاریخی:

اما موضوع بحث امشبم درمورد "اغتنام فرصت" نیست! میخواهم درمورد موضوعی صحبت کنم که خیلی خیلی کم فرصتش برای انسان پیش می آید؛ و اگر پیش آمد و انسان استفاده نکرد پیامدهای سنگینی هم برای او دارد. : "فرصتِ قربانی دادن" (قربانی= چیز ارزشمندی را "برای قرب به خدا" از دست دادن) قله ی "قربانی"، شهادت است، و در دامنه ش انواع قربانیهای دیگر، انفاق و... قربانی دادن هم درطول تاریخ یک سنت رایج بوده از داستان هابیل و قابیل در ابتدای خلقت...تا زمانی که یهودیان می آیند نزد پیامبر و می گوییند علامت پیامبران این است که یک قربانی بکنند برای خدا اگر ما دیدیم که قبول شد، می فهمیم که راست میگویند...که وحی شد"بگوجز این بود که آن پیامبرانی که این علامت را هم برایتان آوردند کشتید؟!"  و یا مثلا در روایت است که پیروان عیسی قرار شد چهل روز عبادت کنند، و بعد برای اینکه ببینند قبول است این عباداتشان یا نه، یک قربانی بدهند ببینند قبول شده یا نه؛ که بعد فقط قربانی یک نفر قبول نشد و عیسی(ع) پرسید که چرا؟ وحی شد که او تهِ دلش گاهی به ولایت تو شک دارد. کسی که ولایت ولی خدا را قبول نکند، عبادت و قربانی ش هم قبول نیست...

 

فلسفه ی قربانی:

قربانی دادن و اهمیتش، یک پیام و فلسفه ی خاصی دارد. این که : انسان، در این دنیا دارا نمی شود تا از دارایی اش لذت ببرد. بلکه دارا میشود تا بعد از علاقه مند شدن به آن دارایی- به وسیله ی آن دارایی به خدا تقرب بجوید.

مثلا انسان دارای نعمتِ "جان" است، برای اینکه همیشه آرزوی شهادت کند! همیشه از خدا تقاضا کند که فرصتی به او بدهد و جانش را بعنوان قربانی از او بپذیرد. البته سختترین قربانی دادن، دادنِ جان یا مال نیست. سختترین قربانی، دادن "آبرو" است؛ انسان مال خرج میکند که به مقام و عزت برسد. و فرصت این قربانی بالاخص برای سیاسیون پیش می آید که ارزشمندترین داراییشان آبرو و جایگاهشان است. اما به طور کلی، هرکس هر دارایی ای که دارد، آماده باشد که یک موقع خدا از او قربانی میخواهد، و فرصتِ این "قربانی خواستن خدا" را باید دریافت؛ کم پیش می آید چنین فرصتی... خدا از ابراهیمِ خلیل الرحمن گرفت این فرصت را! برای همین بود که وقتی خدا آن گوسفند را فرستاد که بجای پسرش ذبح کند، ابراهیم(ع) دلش گرفت...

جهاد: یک فرصت کم یاب برای قربانی!

یکی از "فرصتها"ی قربانی، عرصه ی جهاد(جنگ) است؛ و به همین دلیل که بسیار کم پیش می آورد خدا چنین فرصتی را، به همین دلیل هم خیلی "غضب" میکند به کسانی که به این فرصت پشت کنند! در جنگ تبوک، یک عده ای بهانه آوردند که ما نمیتوانیم الان با شما بیاییم جنگ و کار و زندگی داریم و... آیه آمد:« فَإِن رَّجَعَکَ اللّهُ إِلَى طَآئِفَةٍ مِّنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخْرُجُواْ مَعِیَ أَبَدًا وَلَن تُقَاتِلُواْ مَعِیَ عَدُوًّا إِنَّکُمْ رَضِیتُم بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُواْ مَعَ الْخَالِفِینَ

 اینهایی که 1 بار فرصتِ فرصت فداکاری و جهاد بهشان دادی، و عذر آوردند و نیامدند، اگر بعدا آمدند بگو هرگز به شما اجازه نمی دهم! شما بار اول که گفتم بیایید راضی به نیامدن و قعود شدید! ما نیازی به شما نداریم.»(سوره توبه- آیه 83) فرصت "اساسی"ست؛ اگر نشناسیش دیگر پیش نمی آید. سخن  از "فداکاری" به تنهایی گفتن چندان فایده ندارد، باید بر "فداکاری به موقع" تأکید کرد...

پیامدهای پشت کردن به فرصتِ فداکاری:

یکی از غضبهای خدا بر کسی که پشت میکند (تَوَلّوا) به فرصتِ کمیاب فداکاری، "استبدال" است؛ این یک اصطلاح قرآنیست؛ «ای مومنان! اگر شما خوب پای دین نایستادید، فکر نکنید منتظر شما می مانم! بلکه یک عده ای بهتر از شما می آورم که ...»(سوره مائده-آیه 54) و یا می فرماید « هَاأَنتُمْ هَؤُلَاء تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَمِنکُم مَّن یَبْخَلُ وَمَن یَبْخَلْ فَإِنَّمَا یَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَاللَّهُ الْغَنِیُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاء وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ ثُمَّ لَا یَکُونُوا أَمْثَالَکُمْ

 وقتی گفته میشود انفاق کنید، بعضیها بخل می ورزند، بدانید خدا غنی ست، و شما فقرایید. اگر پشت کنید به این فرصت یک قوم دیگر را به جای شما می آورم که دیگر مثل شما نیستند.»(سوره محمد-آیه 47)

 خطرناکترین غضب خدا، برای کسی که "به موقع، فداکاری" نمیکند:

ماهیت کربلا را اصلا بدون این بحث نمیشود توضیح داد؛ یک طرف داستان کرببلا، قربانی دادن های حسین(ع) هست؛ اما بحث مهمتر در این مورد را باید در فاز "عبرتها"ی کربلا جستجو کرد. بززرگترین عبرت عاشورا در همین بث اغتنام فرصت قربانی ست... :

پس گفتیم: اولا فرصت قربانی را غنیمت نشماری، ازت میگیرد و خدا و دیگر هم نمی دهد(جنگ تبوک) .

ثانیا اگر به ولی خدا شک داشته باشی، قربانیت قبول نیست.

ثالثا اگر "کم گذاشتی در قربانی کردن برای دین خدا"، خدا استبدالت میکند، چون نیازی به تو و قربانیت ندارد. همین؟! نه خیر! خطرناکترین سنت الهی دربرابر کسی ست که فرصتِ فداکاری برای دین را از دست بدهد و "اهمال" کند در این فداکاری، چه سنتی؟

«من لم یمشِ فی حاجة ولی الله؛ اُبتلیَ ان یمشی فی حاجة عدوّ الله»

کسی که در راه ولی خدا فداکاری نکرد؛ مبتلا خواهد شد به این که همان فداکاری را در راه دشمن خدا بکند!

کربلا برای مردم کوفه، همین "ابتلا" بود! باور کنید مردم کوفه یزید را دوست نداشتند! اصلا هیچ امید خیری از یزید برای کوفه نمیرفت؛ اما بدبختها "فداکاری کردند برای یزید"! جان خودشان را بردند برای یزید جنگیدند و کشته هم شدند!!!

چرا؟! چون آن روز که امیرالمومنین می گفت بیایید بجنگید، سستی می کردند. (نه این هم که "نیایند"ها! سه تا جنگ رفتند با امام علی! فقط جنگ صفین ش یک سال طول کشید! و آنهمه شهید داد کوفه؛ می رفتند، اما سست می رفتند؛ امام را ناراحت می کرد این سستی، تا جایی که امام، آن خطبه ی "یا اشباح الرجال و لا رجال ..." را خواند ...

آمدند پای رکاب علی(ع) ! اما از "کربلا" معلوم می شود که "خوب نیامدند"! و کاش جریمه ی این "خوب نیامدن"، حداقل "جهنم" بود؛ نه! خیلی بدتر از جهنم؛ به تلافی آن خوب نیامدن، خدا مبتلایشان کرد به ریختن خون حسین(ع)!!! جان خودشان را بدهند برای کشتنِ حسین(ع)!!!

مسئولین ما به شکر خدا- آنقدر خوب هستند و مردم ما آنقدر هشیار هستند که اینجا کسی "برای جمع آوری مال" نرود مسئول بشود؛ اما توجه بکنند همه و بویژه مسئولین: فرصت قربانی را اگر از دست بدهند، اگر کم بگذارند برای ولی خدا، خدا با کسی شوخی ندارد!  حالا "استبدال" هیچی، آن "ابتلا" را چه خواهید کرد؟!

بعد ما اینها را با دانشجوها که گفتگو میکنیم، دانشجو میگوید "آقا پس آن کسی که نوکر بی جیره و مواجب اسرائیل شده، بدون اینکه چیزی بهش بدهند، دارد خودش را خرج اهداف دشمن خدا می کند، یک جایی حضرت امام را ناراحت کرده بوده؟!"... والا چی بگم؟! صحیفه ی نور هست، برید بخوانید خودتان...!

دوستان! "بدی" در روحِ لشکر کوفه، تصاعدی بالا رفت! طب چند روز، چند ساعت، اینها به این درجه از بدی رسیدند، فکر کنید به این معمای تاریخی که «قلوبهم معک و سیوفهم علیک» خیلی حرفها دارد...

خدایا فرصت قربانی کردن داراییهایمان را یک روز به ما بده. و ما را در آن لحظه، از غافلین قرار نده. (علمایی داشتیم، تمام سال را احیا میگرفت که نکند یکی از این شبها شب قدر باشد و او نداند و حاجتش را در آن شب نخواهد از خدا؛ حالا چی بود حاجتت مگر که اینقدر برات مهم بود؟! هیچی! "شهادت"! ... منت باید کشید از خدا که اجازه ی قربانی کردن بدهد)

امیرالمونین می گوید «خداوند، بندگانی دارد که به شان نعمت هایی داده است برای منافع مردم! پس این نعمت را در دست اینها قرار داده که بذل کنند، اگر استنکاف بورزند، از آنها می گیرد و به دیگری میدهد»

کاش مادرهای ما اینطور بچه هاشان را تربیت می کردند که :« فرزندم! درس بخوان زحمت بکش دکتر شو مهندس شو پول فراهم کن خانواده تشکیل بده فرزندان خوب تربیت کن داراییهای ارزشمندی برای خودت فراهم کن، شاید خدا یک روزی لطف کرد و بهت فرصت داد قربانی شان کنی! »

خدا در طول تاریخ به هیچیک از انبیا و اولیا فرصت اینطور قربانی کردن نداد...ته ش حضرت ابراهیم بود که نیمه راه خدا گفت "بس ه دیگه!" فقط به یک نفر اجازه داد که «هرچه می خواهی بیاوری بیاور...همه ش قبول است!» حالا هی به اباعبدالله می گویند «این زن و بچه را دیگر کجا میبری؟!» حسین چه جوابی بدهد به اینها؟! چه میفهمند که عزیز ترین داراییهای حسین همینها هستند (که تا لحظه ی آخر، چشم امام به خیام است و نگران اینها)...و لاجرم، عزیزترین قربانی ها...

"شکر"، یعنی نعمت را در جای خودش مصرف کردن؛ یعنی نعمت را در جهت قرب به خدا مصرف کردن؛ خب بهترین جای مصرف هر نعمتی(یعنی برترین شکر هر نعمتی) قربانی کردن آن است!... بعد شما دعای عرفه را که می خوانید؛ اصلا "عطشِ شکر" موج می زند در آن... چند صفحه امام حسین فقط یکی یکی نعمتهایی را که خدا داده نام می برد که "خدایا چطوری شکر کنم این را؟!" انگار که التماس کند که "خدایا! اجازه بده تک تک این نعمتها را فدای تو کنم...

 


[ یکشنبه 90/9/20 ] [ 8:29 عصر ] [ شیدا ] [ نظر ]

سلام:
دوستانی که برای من کامنت گذاشته بودن و اغلب بر من ایراد گرفته بودند که چرا از اون دکتر شکایت کردم و باید مثل زمان پیامبر سکوت کنیم از این حرفا و بعضی حرفهای روشنفکرانه!
در جواب این دوستان باید با چند دلیل بگم که دوران ما با آن زمان یه تفاوت صد درجه ای داره!

1:در زمان پیامبر گرامی اسلام دینی نو ظهور و تازه بود و پیامبر اسلام (علاوه بر خلق خوشش که زبان زد عام و خاص بود حتی در بین دشمنانش)باید خوش خلقی نشان میداد تا اینکه مردم نتوانند شایعه پراکنی کنند تا سایر مردم به اسلام گرویده و مسلملن بشن!چه بسا اینکه مردم در زمان ما همه مسلمانند و دین مقدس اسلام جهانی شده و در میان احادیثی از خود پیامبر گرامی داریم که مومن نباید خوار شده و همیشه عزت خود را حفظ نماید و در برابر ظالم بیاستد و حق خودش را بگیرد چرا که اگر چنین نباشد خود او در حق خودش ظلم کرده.و همین طور هم کسانی که در قلمرو مسلمانان زندگی میکردند از اقلیت های دینی دیگر که به اسلام نگرویده بودند باید خراج میداده.
2:توهین کردن به هر شخصی خود یه گناه کبیره است و حتی پدر ومادر گه فرزند از گوشت و پوست اوست نبایبد به او توهین کرده و شخصیت او را حفظ نمایند!(به قول بعضی از این دوستان باید آزادی بیان باشد ولی نه اینکه آزادی شخص دیگری را به خطر بایندازد)در حالی که آن خانم دکتر با دیدن چادر بر سر من خشمگین شده بود و شروع به توهین کردن کرد.
3:وقتی ما میخواهیم دنبال دوستی برای خود بگردیم شخصی را انتخاب میکنیم که به شخصیت ما احترام بگذارد و ان را پایمال نکند در حالی که با کسی که ضد ارزشهای ما عمل میکند خوش نداریم دوستی را آغاز کنیم.
4:در تمامی نقاط دنیا کسی به دل مینشید که مودب و با وقار و مطابق با شان خود و دیگران رفتار کند(نه کسی که خود طبیب جان مردم است اول به خود ظلم کرده و سیگار میکشد اونم تو محل کار و تو ساعت اداری که سایرین میخواهند به وی اطمینان کرده و فرزندانشون رو به دست وی میدن).
از بیانات مقام معظم رهبری:(کار را برای خدا بکنید نه اینکه چون مردم دوست دارند نه چون کاری که برای مردم باشد  در انجان آن موفق نخواهید شد(امید کسی را که کاری برای غیر من(خدا) انجام بدهد در آن کار قطع خواهم کرد). 


رهبرم 

پیرو ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد(امام خمینی (رحمةالله علیه). 


[ چهارشنبه 90/9/16 ] [ 2:26 عصر ] [ شیدا ] [ نظر ]

 

سلام:
در زدم و همین که خواستم وارد اتاق دکتر بشم بوی بد سیگار منو به دو فدم عقب رفتن وا داشت!

rrrr

اول فکر کردم اشتباه اومدم اما بعد دیدم نه درسته اتاق 2 متخصص اطفال.
دست ریحانه رو گرفتم و رفتم تو و به دکتر سلامی دادم و گفتم شما خودتون از مضرات سیگار میدونید و بازم سیگار میکشید؟!
رو کرد به من و گفت:از دود سیگار خفه شم بهتره تا هر روز اینا رو تحمل کنم!
گفتم بازم دلیلی نداره که بخواد دق و دلیشو سر بچه های مردم پیاده کنه بچه ها که مرض خاصی ندارن فقط تو فصل سرما یا زکامه یا هم آنفولانزا  که در هر صورت براشون دود سیگار سمه!
 گفتم:در هر صورت درست نیست.
انگار اساسی قاطی بود و(شروع کرد به توهین کردن)(الفاظ زشت و غیر قابل نوشتن).
تازه دو زاریم جا افتاد که خانوم دلش از کی و چی پره!
گفتم میدونید توهین به اشخاص مملکتی در ملا عام جرمه و مجازات داره؟!
منم الان به راحتی میتونم از شما شکایت کنم؟!
گفت:هر کار میخوای بکن منو از زندون میترسونی؟
تو زندون پوسیدن بهتره از اینکه هر روز بخوام تحملشون کنم!
گفتم خانوم درست حرف بزنید اینی که دارید توهین بهش میکنید رهبر این مملکته ولی فقیه این مردمه!
گفت کدوم رهبر ؟خودشون رو تحمیل کردن به مردم سی ساله!
مگه اینا کین که میخوان با آمریکا در بیافتن؟!
گفتم:آمریکا عددی نیست! هیچ غلطی هم نمیتونه بکنه!
lll
گفت:تو اصلا آمریکا رو میشناسی؟در موردش مطالعه داری؟ اصلا کتاب خوندی تو عمرت؟!
گفتم: ازتون شکایت میکنم خانوم!
گفت برو شکایت کن!من از کسی نمیترسم!
در همین حین هم خانوم مراجعه کنندهای وارد اتاق شد و گفتم:نترسی زیادی نشونه حماقته!
گفت احمق اونایین که...........الفاظ بسیار زشت که قابل نوشتن نیست!(در حالی که چشمش هنوز به عکس رهبر و امام راحل بود)
آتیش گرفتم و بحث رو با این بیمار دکتر نما بی فایده دیدم و اومدم بیرون!
رفتم سراغ دفتر مدیریت و شکایت نامه ای تنظیم کردم و قرار شد پی گیری بشه!
اومدم وخونه و ماجرا رو برای خونواده همسرم تعریف کردم!
بعد از حرفای من پدر همسرم به 113 تلفنی زد و شرح ماجرا رو گفت!
بعد هم سر سفره حدیثی رو از امام سجاد (علیه السلام) رو نقل کرد:لا دین الا حب و بغض.
پ ن الف:هر کس هنگام یاری رهبرش در خواب باشد با لگد مال دشمنش بیدار میشود!(شرح غرر الحکم امام علی علیه السلام).
پ ن ب: دعا کنید بتونم از حق مسلمم که دفاع از رهبرم است به خوبی دفاع کنم.
پ ن ج: مثل اون مراجعه کننده بعد از من حزب باد نباشیم و سکوت منیم. 

 


[ پنج شنبه 90/9/10 ] [ 7:56 صبح ] [ شیدا ] [ نظر ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شیدا....شیدا.....شیدا!!
موضوعات وب

  

 
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 45
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 144423